همسر عزیزم
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی.
برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی.
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.
برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.
برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.
برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.
برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی.
برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم".
برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.
برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.
برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.
برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.
برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.
به خاطرهمه این ها، از تو متشكرم
هیچ وقت فراموش نکن که:
همیشه برای گوش دادن به حرف هایت آمادگی دارم.
همیشه پشتیبانت هستم.
من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.
می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.
در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی.
همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم.
همین الان در فکر تو هستم.
تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.
من همیشه برای تو هستم و دلم برایت تنگ است.
هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن.
تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:21 توسط س
|
.
.
.
دنیای عجیبی ست
اینجا لبخند را هم
باید زد ..
.
.
.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:7 توسط س
|
مشغول رانندگی تو جاده ام...
از فاصله دور پلـــیس واسم دست تکون میده و ابراز ارادت میکنه !
خیلی آدمای با محبتی هستــن !... ... چطوری از این فاصله منو شــــناختن !؟
یکیشون جوگیر میشه تا وسط جـــاده میاد!
... ... ... با حرارت خاصی واسم دست تکــون میده !!
چراغ میزنم وبا حرکت دست به ابرازعلاقه شون جـــواب میدم !
دفترچه و خودکار تو دستشه ؛
میخواد ازم امـــضا بگیره ،اما الان وقت ندارم باشه واسه بعـــد !
اشک تو چشام حلقه میزنه از این همه احساسات پاک و بی آلایش.
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 12:55 توسط س
|
بعضی وقت ها فکر می کنیم
چون خیلی گرفتاریم،به خدا نرسیدیم!
اما حقیقت این است
چون به خدا نرسیدیم، خیلی گرفتاریم.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 21:53 توسط س
|
فكر مي كنم قبلاً خيلي با هوش تر بودم! آخه پيش ترها خيلي جاها حرفم رو نمي زدم، سازشكار بودم، مراقب بودم ديگران رو نرنجونم...
اما الان صريح و بي پرده حرفم رو مي زنم. و خيلي جاها متضرر مي شم. خيلي جاها متهم مي شم...
اصلاً مهم نيست. من اين بلاهتِ فعلي رو ترجيح مي دم به فراستِ پيشين!....
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 22:33 توسط س
|
سعدی کجایی که مردم ابزار یکدیگر شدند...!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 22:8 توسط س
|
سلام
همیشه تولد برام تجسم ی بچه ی کوچولو که تو بغل مامانش خوابیده .
شهریور ماه هم تجسم خودم در اون حالت.
من در آخرین روز شهریور ماه تو ی روز سرد کاملا تابستانی و پاییزی به جمع مامان و بابام
اضافه شدم.از مامان و بابای خوبم که ۲۲سال مراقبم بودن و بزرگم کردن
ممنونم.
تولدم مبارک و تولد همه ی کسای که تو ۳۶۴ روز دیگه سال بدنیا اومدن.
+
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 19:51 توسط س
|

آمدی جانــــــــم به قربــــانت ولی حــالا چرا؟
بیوفا حـــــالا که من افتـــــادهام از پــا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمــــــدی
سنگدل این زودتـــر میخواستی حـــالا چرا؟
عمر ما را مهلت امـــروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمـــــان توام فردا چرا؟
نازنینا مـــــا به نـــــــــاز تو جـــوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانــــــان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمــــــــــرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جــــــــواب تلخ سر بالا چرا؟
ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خـــــــــواب آلود من لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پـــریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیــــــــا چرا؟
در خـــــــــزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفـــــــاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بیحبیب خود نمیکـــــــــردی سفر
این سفر راه قیــــــــامت میروی تنها چرا؟
+
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 19:32 توسط س
|
روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 18:25 توسط س
|
شلوغ ِ... پر ازدحامِ
صف انسانیتُ میگم.. شعور یه انسان، درک یه بچه!
نیست.. وجود یه انسان، حس بودن باهاش.. واژه محبتم نیست..
خیلی چیزا نیست و ما هستیم
خیلی چیزام بود و ما نبودیم
چه حرفی ِ پشت این بودنا ونبودنــــــا، چه دردی ِ پشت این صورت ها
دردام گم شدن.. یه روز درمان گدائی میکردیم و امروز درمانگر
واژه هام تو صف موندن.. ازشون که دوری خودشون فدا میکنن که باش و بنویس
اما همین که بهشون نزدیک میشی اونقد دورن که اگه ببینشونم نمیبیننت
مثل آدمـــــــا..
«آسون یاد دادیـــم و سخت یاد گرفتیـــم»
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 21:4 توسط س
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 21:35 توسط س
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 20:45 توسط س
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:58 توسط س
|
قلم را زمین می گذارم .
خودم را هم .
دلم را
نگاهم را
دست هایم را
آویزان می کنم
و می روم .
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:41 توسط س
|
سلام به همه دوستای گل و عزیز
قبل از هر حرفی سال جدیدو خدمت همه شما عزیزان تبریک میگم
امیدوارم سالی سرشار از خیر و خوشی و موفقیت و سربلندی داشته باشید
و امیدوارم به تمام آرزوهای خوبتون برسید
بعدش اینکه عذر میخوام از اینکه این مدت نتونستم در خدمتتون باشم و شرمنده همه دوستام شدم
یه مشکلی پیش اومد که یه مدت نبودم
حالا چه مشکلی و چی شد و چرا نبودم رو مهم نیست
مهم اینه که فهمیدم چه دوستای عزیزی دارم که وقتی نیستم به یادم هستن
آقا حسن، دوست بزرگوار که ایشون واقعا بزرگوارن
سیمین خانم که ازم مشورت خواستن اما به موقع نرسیدم!
غزل خانم که باز هم شعرای زیبایی ارسال کردن. ممنونم
داداش مهران عزیز که یه مطلب قشنگ در مورد مرگ نوشته بودن. عالی بود
آقا وحید عزیز، عید شمام مبارک داداشی
و فریبا خانم
و تسنیم تنهای عزیز که از دست بنده دلخور بودن!!! عذر میخوام
و در آخر از از همشهری گل و مهربونم
آقای پلنگ سوار هستن که من خیلی براشون احترام قائلم
امیدوارم کسی از قلم نیفتاده باشه
اینا اسامی عزیزانی بود که بارها حال بنده رو پرسیدن و من شرمنده شدم و نتونستم جوابشونو بدم
مرامتونو عشقه
خیلی با معرفتین
البته یه نفر دیگه هم بود که اومد نه واسه اینکه حالمو بپرسه بلکه واسه اینکه هرچی لایق خودشو امثال خودشه به من بگه!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 21:20 توسط س
|